
من یک ترس پنهان شده ام مرا در آغوش بگیر لمس کن، وقتی کسی نگاه نمی کند ببوس، وقتی که تاریکی هر دویمان را فرا گرفت من یک حس غریبم از آن ها که نمیتوانی توصیف کنی به محتویات روحت چنگ می اندازم و از نو می خواهم که گرفتار من بمانی... اشک میریزم... نمیبینم این را که تو می خواهی مرا رها کنی بزرگ شوی رشد کنی ادامه دهی می آیم ناخن هایم را در گلویت فرو کنم که باز از کنارم نروی همین جا بمانی... همین جا مر...
ادامه مطلب
من اینجایم... شناور ، همینجا... برایت سال ها قصه گفته ام، منتظرت بودم، به این دیوار ها تکیه دادم... انتظار کشیدم یا کفش هایم را پوشیده ام بیرون زده ام زندگی کردم... من آنجایم... بین روزهای جوان تر بودنم، همین روز ها و روزهای بعد از این، شناور... میان همه این روزها و شب ها مثل نغمه ای در فضا... پخش شده ام همه این سال ها من اینجا بودم، اینجا که زمین است این شهر که فلان نام دارد و در این خیابان ها راه رفتم... گاهی تنهایی و گاهی همراهانی داشته ام و با همه وجود، زندگی کرده ام این شهر را ... این دنیا را... با همه جرات، زمین خورده ام، ایستاده ام، دوباره زمین خوردم، باز ... و گا...
ادامه مطلب