
از وقتی که حرف برای گفتن داشتم از زمانی که فهمیدم گفتن حرفها عواقب دارد ودرد ها که کلمه میشوند بار همراه خود می آورند...اینجا نوشتمیک فضای کوچک بی هیاهویک نوع بودن را تجربه کردم که کمتر میتوان اسمی روی آن گذاشت.برای حرف زدن اینجا نه قانون میخواهم نه دلیلهمه چیز از چند درد و حرف تازه شروع میشود و همین.بعد صفحه نورانی لب تاپ میشود یک فضای خیالی آرام که پشت آن پناه میگیرم...شاید دیده باشیاین اواخر یادم رفته استکمتر خودم را زیست میکنمیادم انگار رفته! اینجا نبوغ معنایی ندارد...فقط کلمات پشت سر هم می آیندمن را سبکتر میکنند و سرجایم دوباره قرار میدهنداما انگار همین را از خاطر برده ام میبینی؟برای نوشتن حتی برای حرفی داشتن بهانه میخواهم...اینجا بیا و خودت ...
ادامه مطلب
من و تو همراه هم بودیمدر جاده پر پیچ و خم زمستانیچند کیلومتر آنطرفتر از تهرانشب و سکوتشچای با طعم دارچین از دستفروشو زندگی...که از گوشه ای برایمان انگار نقشه ای میکشید.خوب نمیفهمیدیم چه رخ میدهد،جسته ...
ادامه مطلب
آرام نمی شوماینبار داستان نه با چند رنگ و دست در کار انداختن و کلمه ردیف کردن پشت سر همدیگر درست نمیشودپیچیده به پاهایم و از ادامه راه باز می داردمخفقان غریبی در روحم احساس میکنمکه زوایای پنهان وجودم ...
ادامه مطلب
تو از کجا آمده بودی؟با زبان بیگانه اتشمردگی در بیانتو حرف هایت که شبیه نداشتندالفاظ جادوییو سحردر فضاافکندیتو از کجا سر زدی؟و شوق زندگی در من سر زد...من کودکی بودم،در هزارتو های خیال...میچرخیدم و ...
ادامه مطلب
حال و هوایش مرا گرفته بود مثل یک حس کوچک امیدوار کننده نه، مثل خود بودن، انسان بودن به تمام معنا... بوی گل و انبر و جوی های جاری و عشق کارت پستالی نداشت. یک حقیقت محض بود... مثل لحظه ی جاری شدن، انسان...
ادامه مطلب
من یک ترس پنهان شده ام مرا در آغوش بگیر لمس کن، وقتی کسی نگاه نمی کند ببوس، وقتی که تاریکی هر دویمان را فرا گرفت من یک حس غریبم از آن ها که نمیتوانی توصیف کنی به محتویات روحت چنگ می اندازم و از نو می خواهم که گرفتار من بمانی... اشک میریزم... نمیبینم این را که تو می خواهی مرا رها کنی بزرگ شوی رشد کنی ادامه دهی می آیم ناخن هایم را در گلویت فرو کنم که باز از کنارم نروی همین جا بمانی... همین جا مر...
ادامه مطلب
من اینجایم... شناور ، همینجا... برایت سال ها قصه گفته ام، منتظرت بودم، به این دیوار ها تکیه دادم... انتظار کشیدم یا کفش هایم را پوشیده ام بیرون زده ام زندگی کردم... من آنجایم... بین روزهای جوان تر بودنم، همین روز ها و روزهای بعد از این، شناور... میان همه این روزها و شب ها مثل نغمه ای در فضا... پخش شده ام همه این سال ها من اینجا بودم، اینجا که زمین است این شهر که فلان نام دارد و در این خیابان ها راه رفتم... گاهی تنهایی و گاهی همراهانی داشته ام و با همه وجود، زندگی کرده ام این شهر را ... این دنیا را... با همه جرات، زمین خورده ام، ایستاده ام، دوباره زمین خوردم، باز ... و گا...
ادامه مطلب