
از وقتی که حرف برای گفتن داشتم از زمانی که فهمیدم گفتن حرفها عواقب دارد ودرد ها که کلمه میشوند بار همراه خود می آورند...اینجا نوشتمیک فضای کوچک بی هیاهویک نوع بودن را تجربه کردم که کمتر میتوان اسمی روی آن گذاشت.برای حرف زدن اینجا نه قانون میخواهم نه دلیلهمه چیز از چند درد و حرف تازه شروع میشود و همین.بعد صفحه نورانی لب تاپ میشود یک فضای خیالی آرام که پشت آن پناه میگیرم...شاید دیده باشیاین اواخر یادم رفته استکمتر خودم را زیست میکنمیادم انگار رفته! اینجا نبوغ معنایی ندارد...فقط کلمات پشت سر هم می آیندمن را سبکتر میکنند و سرجایم دوباره قرار میدهنداما انگار همین را از خاطر برده ام میبینی؟برای نوشتن حتی برای حرفی داشتن بهانه میخواهم...اینجا بیا و خودت ...
ادامه مطلب
همه چیز شبیه قبل استهیچ چیز اما همان که بود نیست.خودم را آنطور که میشناختمو آینه های خانه رادیگر نمیشناسم...همه چیز غریبه شده استبا خودم فکر میکنم شاید بد نیست که اینطور است... یا؟...من چه کسی بودم اصلا...یک ماجراجوی پر از انگیزه و شعر و رنگ که دنیا زیر پاهایش جور دیگری میچرخیدواقعا اینطور بود؟گمان نمیکنم...یک گمشده شاید مثل هرکس دیگر،نیمی رویاپرداز و نیمی حقیقت جو، آنطور که به مذاقش خوش بیاید!هیچ چیز را از دست نداده امشاید همه چیز را...حالا شبیه یک پرنده راضی به آواز از پشت میله های ظریف قفسی که نه قفلی دارد نه واقعیتی...اینطور هست یا نیست؟خواب است یا بیداری؟پشت اشک های بی اختیار و بی دلیلمهیولای حقیقتی خفته است؟یا دست های کوچکی که در فضا تکان میخورند...
ادامه مطلب
در جستارهای ذهن من الگویی حاکم استکه باید از توهم به حقیقت مبدل گردد...اینکه فکر میکنم که همه چیز را میدانمو زندگی با کوچکترین سوال ها به من ثابت میکندکه هیچ چیز نمیدانم!از انسانیت،از بودن،و حتی از زن...
ادامه مطلب
بی حس میکنی مرامثل آنکه سایه ای پشت سرم باشدو دقیق به تمام کارهایم نگاه میکنیآنطور که انگار همه لحظه ها منتظر فرو پاشیدن چیزی باشی...من از تو دور میشوماما در حوالی توامخوب میدانمجایی میان همان همیشگی ...
ادامه مطلب
آنقدر کمرنگ شویآنقدر در انتظار لبخند های بعدیو آنقدر در تمنای لبخند شیرینش که حاضر باشی که هر چه میشودبایستی.تمام شب را منتظر تصمیمیکه او رابه خانه بیاوردمنتظر آن روز که دیگر از نبودنش نترسیچیزی که...
ادامه مطلب
یک بیکران در سینه ات جاری است، هیچ نمیگویی. یک عالم حیران در محضرت باقی است، و لب به سخن نمیگشایی. نا گفته و نا شنیده ها، بیش از آن که تصور میگنجاند و فکر میپروراند هزاران جلد کتاب، روی میز، کنار بود...
ادامه مطلب
معلوم است میدانی از چه حرف میزنم... پیداست... از انتهای نگاهت، پیداست از تلخی آخر حرفهایت از شیرینی لبخند هایت از یاد آوری گذشته میتوان خواند حتی اگر نخواهی حرفی بزنی پیداست، که تو هم گاهی به فردا ها امیدی نبستی اما جایی درونت میخواهی باور کنی میخواهی بتوانی باز بیدار شوی خواب او را ندیده باشی، دلشوره نداشته باشی، نوک انگشتانت گزگز نکنند و به یاد نیاوری که به یاد نیاوردی اش... تو میدانی، زخم چطور پنهان میشود تو بازیگر قهاری هستی... اما میخواهی ، از اعماق قلبت... کسی ،جایی، گاهی، حرفی ، حتی یک کلمه ، از دردی بگوید که خوب توانستی میان خنده هایت پنهان کنی... ...
ادامه مطلب
مجبورت میکند بیرون از خانه بروی حتی بعد از ظهر هایی که حوصله خودت را نداری مجبور میشوی بیشتر بخندی کمتر بغض کنی بیشتر پارک بروی بیشتر بدوی بیشتر و بیشتر.... زندگی کنی بعد یادت میرود اصلا از ابتدا، او میخواست برایش آهنگ های شاد بگذاری ، بیشتر به پارک بروی، بیشتر بازی کنی، روز ها زودتر بیدار شوی، شب ها واقعا خسته شوی، بستنی بیشتر بخوری، بی خیال بیشتر باشی، یا خودت بودی ... ؟ همه این ها را نیاز داشتی حتی اگر بعید باشد... خود خود تو بودی ... خواندی اش و به زندگی تو آمد تا تو را نو کند، تا دیگر آدم قبلی نباشی، مثل قبل زندگی نکنی یادت بیاید وقتی میترسی کسی را بقل کن...
ادامه مطلب
من اینجایم... شناور ، همینجا... برایت سال ها قصه گفته ام، منتظرت بودم، به این دیوار ها تکیه دادم... انتظار کشیدم یا کفش هایم را پوشیده ام بیرون زده ام زندگی کردم... من آنجایم... بین روزهای جوان تر بودنم، همین روز ها و روزهای بعد از این، شناور... میان همه این روزها و شب ها مثل نغمه ای در فضا... پخش شده ام همه این سال ها من اینجا بودم، اینجا که زمین است این شهر که فلان نام دارد و در این خیابان ها راه رفتم... گاهی تنهایی و گاهی همراهانی داشته ام و با همه وجود، زندگی کرده ام این شهر را ... این دنیا را... با همه جرات، زمین خورده ام، ایستاده ام، دوباره زمین خوردم، باز ... و گا...
ادامه مطلب