
همه چیز شبیه قبل استهیچ چیز اما همان که بود نیست.خودم را آنطور که میشناختمو آینه های خانه رادیگر نمیشناسم...همه چیز غریبه شده استبا خودم فکر میکنم شاید بد نیست که اینطور است... یا؟...من چه کسی بودم اصلا...یک ماجراجوی پر از انگیزه و شعر و رنگ که دنیا زیر پاهایش جور دیگری میچرخیدواقعا اینطور بود؟گمان نمیکنم...یک گمشده شاید مثل هرکس دیگر،نیمی رویاپرداز و نیمی حقیقت جو، آنطور که به مذاقش خوش بیاید!هیچ چیز را از دست نداده امشاید همه چیز را...حالا شبیه یک پرنده راضی به آواز از پشت میله های ظریف قفسی که نه قفلی دارد نه واقعیتی...اینطور هست یا نیست؟خواب است یا بیداری؟پشت اشک های بی اختیار و بی دلیلمهیولای حقیقتی خفته است؟یا دست های کوچکی که در فضا تکان میخورند...
ادامه مطلب
نفس بکش!زندگی ادامه دارد.هیچ کس نمیتوانست حدسش را بزندروزی اینطور بشودکه خداوند حکم کند که من و تو گوشه ای بنشینیم و به کارهایمان فکر کنیمبه خودمان گره بخوریمو همه محرک های بیرون را محدود کنیممجبور ب...
ادامه مطلب
چند روزی است که بی حوصله ام مثل کسی که تا سحر بیدار بوده باشد و صبح بیدار شود... چند روزی است خواب برایم معنایی ندارد بیداری هم... چند وقتی است به تو نمیرسم نه که تلاشی نکنم تلاش هایم به نظر بی معنا و تلاش نکردن هایم هم برایم سنگین تر از آن است که آرامش داشته باشم... یعنی میخواهم بگویم که بی تو بی ...
ادامه مطلب
مجبورت میکند بیرون از خانه بروی حتی بعد از ظهر هایی که حوصله خودت را نداری مجبور میشوی بیشتر بخندی کمتر بغض کنی بیشتر پارک بروی بیشتر بدوی بیشتر و بیشتر.... زندگی کنی بعد یادت میرود اصلا از ابتدا، او میخواست برایش آهنگ های شاد بگذاری ، بیشتر به پارک بروی، بیشتر بازی کنی، روز ها زودتر بیدار شوی، شب ها واقعا خسته شوی، بستنی بیشتر بخوری، بی خیال بیشتر باشی، یا خودت بودی ... ؟ همه این ها را نیاز داشتی حتی اگر بعید باشد... خود خود تو بودی ... خواندی اش و به زندگی تو آمد تا تو را نو کند، تا دیگر آدم قبلی نباشی، مثل قبل زندگی نکنی یادت بیاید وقتی میترسی کسی را بقل کن...
ادامه مطلب