
چه چیز باعث میشود کهجایی که به آن نقل مکان کرده ای به خانه تبدیل شود؟ چه چیز باعث میشود که در اوضاع نابجای اقتصادی تصمیم بگیریاز کارت بیرون بزنی؟ چه چیز باعث میشود که در گرمای تابستاناز سربالایی تن...
ادامه مطلب
از سایه ات میترسیحتی از بازگشتن به جایی که میشناسیبا خودت غریبه میشویو هر چه که بوده و هست را زیر سوال میبریراه میرویدر خوابراه میرویدر بیداریو یادت میرود که انگار سالهاست انتهای چاه تیره ای زندگی میک...
ادامه مطلب
بی حس میکنی مرامثل آنکه سایه ای پشت سرم باشدو دقیق به تمام کارهایم نگاه میکنیآنطور که انگار همه لحظه ها منتظر فرو پاشیدن چیزی باشی...من از تو دور میشوماما در حوالی توامخوب میدانمجایی میان همان همیشگی ...
ادامه مطلب
بوی دستهای غریبهمیدهد رویاهایتبوی حضور کسی که از تو نیست...رنگ ها و تعریف ها و صداهااز تو نیستنداز بیرون از فضای وجود تو انگار که تحمیل شده اندو فکر نمیکنم کسی به قدر تو مقصر بوده باشد.میبینمتکه در ...
ادامه مطلب
حالم را اگر بپرسی به تو خواهم گفت که خوبم، همانقدر که زندگی خوب استاز سالهای پیش چیزهایی عوض شده است، اما شاید نه همه چیز.نمیدانم چه ها از من به خاطر داری،هر چه هست، خوبست که جایی کسی یادش است.هنوز هم...
ادامه مطلب
کافیست که فکر کنم، چقدر مانده تا درخت چقدر مانده تا سایه های عجیب و غریب روی زمین بیفتند... کافیست که بیرون بزنم، بیرون بزنم تا ببینم... هر چه هست کافیست که از سر عادت هم که شده قدمی بردارم از سر با...
ادامه مطلب
دنیا خانه ی تو نیستتو یک مهمان عادی با اقامت کمی طولانی در زیر و بم این خانه رسوخ میکنیبرای خودت رویا ها می سازیجا باز میکنیناممکن را ممکن میکنیمعجزه های کوچک می آفرینی...ذهنت را پر و پر تر میکنی از هر چه دانستنیو دنیا، با همه رنگ های زیبا و زشت دلت را میفریبد...مجابت میکندتو به اینجا تعلق داری!خوشبختی هایش، دل کوچکت را به رویا پردازی خوش میکندو بدبخت...
ادامه مطلب
اگر دوباره زاده می شدم اگر باز هم فرصت رستاخیزی بود باز هم دل را انتخاب می کردم که حاکم باشد بر سرزمینی که قرار است پا در آن بگذارم... باز هم اشک می ریختم ، لبخند هم می زدم چشم هایم را می بستم ، باران را زندگی می کردم، خورشید را هم ... آواز می خواندم و موسیقی میشدم.... در گوش باد زمزمه می کردم باز ه...
ادامه مطلب
به خوابم بیا... برای آخرین دیدار هم که شده آنطور عاشقی کن که میخواستم از آن عشق های با هیاهو ولی واقعی... از آن دیوانگی های بی دلیل از آنها که یکباره اتفاق می افتند از آن نفس های به شماره افتاده و آن کشش ها که هیچ تهدیدی نمی کاست مثل یک ناجی... برای باقی گذاشتن آخرین یادگاری... به خواب من بیا...u200eهر...
ادامه مطلب
او نمیدانست چه قرار است بشود... از کجا باید میدانست؟ همه چیز به نظر خوب میرسید و آماده بود چند وقت دیگر برود لباس عروسی برای دختر بچه ای انتخاب کند که از کودکی تصورش را میکرد او نمیدانست دیگر... ادامه میداد... به لبخند زدن، امید بستن، بیشتر به ماشین های گل زده توجه کردن... آنجا بود، آنجای قصه که شیرینی لحظه هایش زیر دندانش مزه کرده بود و داشت عادت میکرد که شب ها قبل خواب فکر کند، لیست مهمان هایش چه کسانی را شامل شوند ... داشت عادت میکرد که... مهمان ناخوانده ای از راه رسید... غده سرطانی کوچک درست زیر سینه چپ... نزدیک همان جایی که صدای شکستنش را به گمانم نمی شنید ،...
ادامه مطلب
خدا میداند ، ما آدم ها اگر نمی ترسیدیم.... از زندگی چه می دیدیم اگر از ابتدا آن سمت و سویی میرفتیم که قلبمان میگفت... اگر حسرتی برای خودمان جا نمی گذاشتیم هر چه قلبمان میگفت, سمتش می رفتیم و جز این چیزی را نمی شناختیم... و خدا میداند... اگر همه این ها می شد، سوال بعدی چه بود، من ، آدم الان بودم؟ یا جایی مثل همین جا ها ، که الان گمم، باز گم میشدم... آخر ، نه این که از این گم ماندن ها گلایه ای کنم من این نادانسته هایم را بیشتر از هر علمی دوست دارم... معما... باعث میشود برای رسیدن به جواب بلند شوی بایستی سفر کنی دور شوی عادت هایت را کنار بگذاری... بیدار شوی... شروع کنی...
ادامه مطلب